کنسرت

چشم مي گردانم و چهرهء آشنايي را مي جويم ميان اين همه چهره هاي رنگارنگ، برخي شيدا، بعضي سرگرم، در اين تالار صندلي قرمز موکت خاکستري ديوار چوبي که لحظه اي ديگر در آن موسيقي طنين انداز خواهد شد. چهره ها را تک تک از نظر مي گذرانم، وارسي مي کنم، مي سنجم، پي طرحي، ترکيبي پيش ديده، پيش شناخته که بتوان در کنارش آرام گرفت، موسيقي شنيد و دوچندان لذت برد. لذت آشکار و روان موسيقي و لذت پنهان و خفتهء دوستي که موسيقي، هر چند کوتاه، مجال بيداري و خودنماييش خواهد بود. - ببينيد دو دوست نشسته بر دو صندلي مجاور را که دست در دست هم به نوکتورني از شوپن گوش سپرده اند. و شوپن را که مي دانيد چه نوکتورنهاي روان و دلنشيني دارد. پيانو، خود سازي جادويي است، و شوپن استاد پيانو، و شوپن و پيانو در کنار هم، رويا. هر دو، دست در دست هم در روياهاي سبز شوپن فرو رفته اند و به فرازها و فرودهاي صداي سحرآميز پيانو گوش سپرده اند که گاهي تندتر و گاهي کندتر به صدا در مي آيد و چنگ بر سينه هاشان مي اندازد و به آساني ضرباهنگ تپش بي وقفهء قلب را در اختيار مي گيرد. , و در اینجا، در این لحظهء اوج نوکتورن که شوپن تغزلی ترین احساسات درونش را در پیوستاری از نتها به جان شنونده می ریزد، و شنوندگان سراپا گوش در رویاهایی دوردست غوطه ورند و چشمان را بسته و بعضا قطره ای اشک بر گوشهء چشم نشانده اند، عضلهء پرتوان دستی که دست ظریف دیگری را در بر گرفته، بسیار کوتاه، بسیار آرام و خارج از اراده منقبض می شود و با فشاری کوچک تمام آن احساسات چگال و دست نیافتنی شوپن را چنین ساده به قلبی همبند انتقال می دهد. این گونه است دوستی.- پی چنین دوستی هستم. افسوس که صندلیها از آشنایان تهی است. آن مرد کله تاس را که برگشته و با زن و دختر سرخپوشش در ردیف پشتی صحبت می کند، نمی شناسم. این بروبچه های سرزندهء دانشکدهء هنر را نیز که دخترهایشان اینجا، جلوی من در ردیف دوم و پسرهایشان آن سوی تالار چند ردیف عقبتر نشسته اند و مرتب با چشم و ابرو اشاراتی به هم می دهند، یا به نام یکدیگر را می خوانند، نمی شناسم. آن پسر با بالاپوش یک تکهء جیر و موهای بلندش یحتمل خود را در وین، پایتخت موسیقی، می بیند. این دختر چه چشمان سبزی دارد، چه موهای بوری، چه گونه های فربهی. تک تک اجزای بدنش حکایت از سلامتی بی خدشه دارند. این روپوش کرمی و شال رنگین چه به او می آید. او از پیانو، از جادو، از شوپن بی نیاز است و در رفتار بی قید و آزادش این همه پیداست. او خود، رویاست. رویایی با صورتی پهن و بی آرایش، بینی کوچک نوک برگشته و چشمان درشت در سایهء ابروهایی پرپشت و دخترانه و هرآنچه که بتوان معصومانه خواند. اما اکنون به یگانه چیزی که نیاز ندارم، رویاست. چه، رویاهای بی پایانی در سر دارم. رویاهایی دور و دراز، بی آغاز، بی انجام. رویاهای خام جوانی بی تجربه، رویاهای پختهء پیری جهاندیده. رویاهایی رنگین بر زمین باران خوردهء روح، رویاهایی سهمگین بر دریای طوفانی نفس و رویاهایی بی رنگ و بی بو بر برهوت خشکیدهء دانش. این دختر اگر بخواهد رویایی از خود، در قلب من بنا نهد، ناگزیر از زیستن در سرزمین سبز احساس است و احساسات من خود لبریز رویاست، لبریز از نوکتورنهای شوپن، سوناتهای موتسارت، داستانهای کوتاه چخوف و رمانهای بلند رولان. در این سرزمین برای او جایی نمانده. او در قلبم چون پرنده ای ایرانی است که در این فصل سرد دشمنی، به امریکا مهاجرت کرده. امتیازها دارد! افسوس که جایی نیست. در وجود من، اما، جایی هست که بی شک، ارض موعود است. بر زمین سفت و حاصلخیز شناخت هر که پای نهد، تا ابد میهمان قلب من است. این قلب پرپر داشتن یک دوست است. دوستی که در روزی زیبا از دست داد و هرگز باز نیافت. دوستی برای یک عمر. دوستی برای موسیقی شنیدن و رویا دیدن.

چشم مي گردانم و چهرهء آشنايي را مي جويم ميان اين همه چهره هاي رنگارنگ، برخي شيدا، بعضي سرگرم، در اين تالار صندلي قرمز موکت خاکستري ديوار چوبي که لحظه اي ديگر در آن موسيقي طنين انداز خواهد شد. چهره ها را تک تک از نظر مي گذرانم، وارسي مي کنم، مي سنجم، پي طرحي، ترکيبي پيش ديده، پيش شناخته که بتوان در کنارش آرام گرفت، موسيقي شنيد و دوچندان لذت برد. لذت آشکار و روان موسيقي و لذت پنهان و خفتهء دوستي که موسيقي، هر چند کوتاه، مجال بيداري و خودنماييش خواهد بود. - ببينيد دو دوست نشسته بر دو صندلي مجاور را که دست در دست هم به نوکتورني از شوپن گوش سپرده اند. و شوپن را که مي دانيد چه نوکتورنهاي روان و دلنشيني دارد. پيانو، خود سازي جادويي است، و شوپن استاد پيانو، و شوپن و پيانو در کنار هم، رويا. هر دو، دست در دست هم در روياهاي سبز شوپن فرو رفته اند و به فرازها و فرودهاي صداي سحرآميز پيانو گوش سپرده اند که گاهي تندتر و گاهي کندتر به صدا در مي آيد و چنگ بر سينه هاشان مي اندازد و به آساني ضرباهنگ تپش بي وقفهء قلب را در اختيار مي گيرد. , و در اینجا، در این لحظهء اوج نوکتورن که شوپن تغزلی ترین احساسات درونش را در پیوستاری از نتها به جان شنونده می ریزد، و شنوندگان سراپا گوش در رویاهایی دوردست غوطه ورند و چشمان را بسته و بعضا قطره ای اشک بر گوشهء چشم نشانده اند، عضلهء پرتوان دستی که دست ظریف دیگری را در بر گرفته، بسیار کوتاه، بسیار آرام و خارج از اراده منقبض می شود و با فشاری کوچک تمام آن احساسات چگال و دست نیافتنی شوپن را چنین ساده به قلبی همبند انتقال می دهد. این گونه است دوستی.- پی چنین دوستی هستم. افسوس که صندلیها از آشنایان تهی است. آن مرد کله تاس را که برگشته و با زن و دختر سرخپوشش در ردیف پشتی صحبت می کند، نمی شناسم. این بروبچه های سرزندهء دانشکدهء هنر را نیز که دخترهایشان اینجا، جلوی من در ردیف دوم و پسرهایشان آن سوی تالار چند ردیف عقبتر نشسته اند و مرتب با چشم و ابرو اشاراتی به هم می دهند، یا به نام یکدیگر را می خوانند، نمی شناسم. آن پسر با بالاپوش یک تکهء جیر و موهای بلندش یحتمل خود را در وین، پایتخت موسیقی، می بیند. این دختر چه چشمان سبزی دارد، چه موهای بوری، چه گونه های فربهی. تک تک اجزای بدنش حکایت از سلامتی بی خدشه دارند. این روپوش کرمی و شال رنگین چه به او می آید. او از پیانو، از جادو، از شوپن بی نیاز است و در رفتار بی قید و آزادش این همه پیداست. او خود، رویاست. رویایی با صورتی پهن و بی آرایش، بینی کوچک نوک برگشته و چشمان درشت در سایهء ابروهایی پرپشت و دخترانه و هرآنچه که بتوان معصومانه خواند. اما اکنون به یگانه چیزی که نیاز ندارم، رویاست. چه، رویاهای بی پایانی در سر دارم. رویاهایی دور و دراز، بی آغاز، بی انجام. رویاهای خام جوانی بی تجربه، رویاهای پختهء پیری جهاندیده. رویاهایی رنگین بر زمین باران خوردهء روح، رویاهایی سهمگین بر دریای طوفانی نفس و رویاهایی بی رنگ و بی بو بر برهوت خشکیدهء دانش. این دختر اگر بخواهد رویایی از خود، در قلب من بنا نهد، ناگزیر از زیستن در سرزمین سبز احساس است و احساسات من خود لبریز رویاست، لبریز از نوکتورنهای شوپن، سوناتهای موتسارت، داستانهای کوتاه چخوف و رمانهای بلند رولان. در این سرزمین برای او جایی نمانده. او در قلبم چون پرنده ای ایرانی است که در این فصل سرد دشمنی، به امریکا مهاجرت کرده. امتیازها دارد! افسوس که جایی نیست. در وجود من، اما، جایی هست که بی شک، ارض موعود است. بر زمین سفت و حاصلخیز شناخت هر که پای نهد، تا ابد میهمان قلب من است. این قلب پرپر داشتن یک دوست است. دوستی که در روزی زیبا از دست داد و هرگز باز نیافت. دوستی برای یک عمر. دوستی برای موسیقی شنیدن و رویا دیدن.

<< Home