سوگ محمود

ببين سر انگشتان زبر و پينه بسته اش را. مقايسه کن آنها را با کف دست روشن و نرمش. ببين اين دست بي حس آويخته از لبهء تخت سفيد را. ببين اين دست عزيز را. اين دست عمري قلم در بر داشته. عمري است که هرروز نوشته. هرروز جز امروز. قلمها فرسوده. داستانها پرداخته. مدام جنبيده. با قلمي در بر، روي اوراق لغزيده. خواب برگهاي سفيد را با واژگان گرمش آشفته، و خواب تورا. يادت هست مي خواستي بخوابي و داستان نمي گذاشت؟ يادت هست خودت را يافتي ميان سطرهاي پي در پي داستان، و مينا دختر بلاي همسايه را، و خواهر بزرگت پروانه را؟ او همه را مي شناخت، بي آنکه ديده باشدشان. و تو هيچ گاه از خودت پرسيدي محمود کيست؟ پرسيدي اين داستانها را چه کسي مي نويسد؟ چه کسي است از خويشتن به من نزديکتر؟ نپرسيدي. فقط خواندي و گذشتي. گذاشتي هزاران واژه از مقابل چشمان نمناکت بگريزند. خواندي و گذاشتي گهگاه قطره ها فرو بريزند. نه از دلسوزي، که از شوق. نه از غم، که از شادي يافتن روحي چنين نزديک. مي توانستي بداني اين روح نزديک کيست، کجاست، چگونه است. اما ندانستي. نخواستي که بداني. و اکنون ديگر دير است. تنها چيزي که برايت مانده، تصوير اين دست و کتابهاست. تصوير را در جيب پيراهنت، نزديک قلبت بگذار، وکتابها را خوب بخوان. و به ياد داشته باش که پيرمرد براي تو مي نوشت.

ببين سر انگشتان زبر و پينه بسته اش را. مقايسه کن آنها را با کف دست روشن و نرمش. ببين اين دست بي حس آويخته از لبهء تخت سفيد را. ببين اين دست عزيز را. اين دست عمري قلم در بر داشته. عمري است که هرروز نوشته. هرروز جز امروز. قلمها فرسوده. داستانها پرداخته. مدام جنبيده. با قلمي در بر، روي اوراق لغزيده. خواب برگهاي سفيد را با واژگان گرمش آشفته، و خواب تورا. يادت هست مي خواستي بخوابي و داستان نمي گذاشت؟ يادت هست خودت را يافتي ميان سطرهاي پي در پي داستان، و مينا دختر بلاي همسايه را، و خواهر بزرگت پروانه را؟ او همه را مي شناخت، بي آنکه ديده باشدشان. و تو هيچ گاه از خودت پرسيدي محمود کيست؟ پرسيدي اين داستانها را چه کسي مي نويسد؟ چه کسي است از خويشتن به من نزديکتر؟ نپرسيدي. فقط خواندي و گذشتي. گذاشتي هزاران واژه از مقابل چشمان نمناکت بگريزند. خواندي و گذاشتي گهگاه قطره ها فرو بريزند. نه از دلسوزي، که از شوق. نه از غم، که از شادي يافتن روحي چنين نزديک. مي توانستي بداني اين روح نزديک کيست، کجاست، چگونه است. اما ندانستي. نخواستي که بداني. و اکنون ديگر دير است. تنها چيزي که برايت مانده، تصوير اين دست و کتابهاست. تصوير را در جيب پيراهنت، نزديک قلبت بگذار، وکتابها را خوب بخوان. و به ياد داشته باش که پيرمرد براي تو مي نوشت.

<< Home