کودکی

یادت هست؟ کودک بودیم و چون سارهای جاودانی شادمانی در کوچه باغهای کودکی می پریدیم و هوای مخملین عصر دم کردهء تابستان را در میان نفس نفسهای بازیگوشانه مان فرو می دادیم؟ با آن لبخند همیشگی نهفته در دلهای صاف، در پس نگاههای رمنده و ناشکیبا و شیطان، در پس بازیهای خشن پسرانه، حتی در پس چشمان اشکبار از غم و اندوه کودکانه، شور و محبت و دوستی و آن همه گوهرهای ارجمند و نهفتنی را آشکارا گرفته بر کف، می دویدیم و شادی می کردیم، از لای درختها، از بین ماشینها و میان خیابانها می گذشتیم، و هیچ کس و هیچ چیز را یارای ایستاندنمان نبود، اگر به راستی نمی خواستیم؟ یادت هست؟ کوتاه بود و چه زود گذشت، گرچه، پشیمان نیستم. یگانه روزی را، بهین روزی را، که امید دارم، هنوز همان فرداست، فردایی که نیک می دانم هنوز در راه است و می اندیشم امروز همان روز نیک اندیشی و امیدوارانه در انتظار بودن است.

یادت هست؟ کودک بودیم و چون سارهای جاودانی شادمانی در کوچه باغهای کودکی می پریدیم و هوای مخملین عصر دم کردهء تابستان را در میان نفس نفسهای بازیگوشانه مان فرو می دادیم؟ با آن لبخند همیشگی نهفته در دلهای صاف، در پس نگاههای رمنده و ناشکیبا و شیطان، در پس بازیهای خشن پسرانه، حتی در پس چشمان اشکبار از غم و اندوه کودکانه، شور و محبت و دوستی و آن همه گوهرهای ارجمند و نهفتنی را آشکارا گرفته بر کف، می دویدیم و شادی می کردیم، از لای درختها، از بین ماشینها و میان خیابانها می گذشتیم، و هیچ کس و هیچ چیز را یارای ایستاندنمان نبود، اگر به راستی نمی خواستیم؟ یادت هست؟ کوتاه بود و چه زود گذشت، گرچه، پشیمان نیستم. یگانه روزی را، بهین روزی را، که امید دارم، هنوز همان فرداست، فردایی که نیک می دانم هنوز در راه است و می اندیشم امروز همان روز نیک اندیشی و امیدوارانه در انتظار بودن است.

<< Home