حرفها و انگشتها

دو انگشت دست راستم را در مشت كوچكش مي فشرد و خواهش مي كند ”مرا هم ببر!”
به او قول مي دهم ببرمش. به او قول مي دهم هرگاه اين ماههاي بلند و تاريك زمستان سپري گشت و باغچه ها پرگل شد، دانشگاه را نشانش دهم. به او مي گويم تا حالا هم خودت نيامده اي، وگرنه من حرفي نداشتم. مي خندد. چشمانش مي درخشند. صورت كوچكش زنده و شاد مي گردد. انگشتانم را محكمتر مي فشارد. ”باشد.”

دو انگشت دست راستم را در مشت كوچكش مي فشرد و خواهش مي كند ”مرا هم ببر!”
به او قول مي دهم ببرمش. به او قول مي دهم هرگاه اين ماههاي بلند و تاريك زمستان سپري گشت و باغچه ها پرگل شد، دانشگاه را نشانش دهم. به او مي گويم تا حالا هم خودت نيامده اي، وگرنه من حرفي نداشتم. مي خندد. چشمانش مي درخشند. صورت كوچكش زنده و شاد مي گردد. انگشتانم را محكمتر مي فشارد. ”باشد.”

<< Home