من یا او

او را خوب به یاد می آورم که کنارم، روی مبل راحتی مسی رنگ، روبروی تلویزیونی که اکنون دیگر به خاطرش نمی آورم، و جایش را یک هیولای عظیم الجثهء صفحه تخت ژاپنی گرفته، نشسته بود و با هم MTV می دیدیم. زیاد صحبت کرده بودیم و حالا در این پایان ناگهانی که پیش آمده بود، او داشت می خندید و من ناراضی بودم و خلای را احساس می کردم. منتظر تک نکته ای، اشاره ای بودم که این کلام خاتمه یافته از نظر فیزیکی، اما از نظر معنا معلق و نیمه مانده را به پایانی ماندنی برساند. اما او چیزی نمی گفت، و من، گرچه دیر، بالاخره به سخن آمدم: "من این را نمی پسندم. این عشق سرخ ما را ببین و عشق آبی آنها را. نشاط و زندگی عشق ما را و پژمردگی و خمودی عشق آنها را. کانون گرم خانوادهء ما را و رفاه سرد خانوادهء آنها را. همدلی ما را و آزادی ایشان را. نه. اینها مرا راضی نمی کند. بسیاری چیزها را به زیر قیمت از دست داده اند." باز می خندید. نمی دانستم از سر رضا است یا تمسخر. چهره اش هرگز گویای این داستان نبود. و این تصویر همواره برایم یاد آور عبارات زیر است:
... and did you exchange your heroes for ghosts
hot ashes for trees
hot air for a cool breeze ...
اما گاه عملی برای بارور شدن به سالها وقت نیاز دارد. برای رساندن پیامش باید سالها در کورهء زمان صیقل بخورد و هزاران عمل نو او را تفسیر کنند. این چنین است که امروز سر تا پای شیک و کادو گرفته اش را، فرورفته در صندلی بزرگ چرمی، پشت میز تحریر فراخش می نگرم و به سادگی می فهمم که آن شب می خندید یا خنده می کرد.

او را خوب به یاد می آورم که کنارم، روی مبل راحتی مسی رنگ، روبروی تلویزیونی که اکنون دیگر به خاطرش نمی آورم، و جایش را یک هیولای عظیم الجثهء صفحه تخت ژاپنی گرفته، نشسته بود و با هم MTV می دیدیم. زیاد صحبت کرده بودیم و حالا در این پایان ناگهانی که پیش آمده بود، او داشت می خندید و من ناراضی بودم و خلای را احساس می کردم. منتظر تک نکته ای، اشاره ای بودم که این کلام خاتمه یافته از نظر فیزیکی، اما از نظر معنا معلق و نیمه مانده را به پایانی ماندنی برساند. اما او چیزی نمی گفت، و من، گرچه دیر، بالاخره به سخن آمدم: "من این را نمی پسندم. این عشق سرخ ما را ببین و عشق آبی آنها را. نشاط و زندگی عشق ما را و پژمردگی و خمودی عشق آنها را. کانون گرم خانوادهء ما را و رفاه سرد خانوادهء آنها را. همدلی ما را و آزادی ایشان را. نه. اینها مرا راضی نمی کند. بسیاری چیزها را به زیر قیمت از دست داده اند." باز می خندید. نمی دانستم از سر رضا است یا تمسخر. چهره اش هرگز گویای این داستان نبود. و این تصویر همواره برایم یاد آور عبارات زیر است:
... and did you exchange your heroes for ghosts
hot ashes for trees
hot air for a cool breeze ...
اما گاه عملی برای بارور شدن به سالها وقت نیاز دارد. برای رساندن پیامش باید سالها در کورهء زمان صیقل بخورد و هزاران عمل نو او را تفسیر کنند. این چنین است که امروز سر تا پای شیک و کادو گرفته اش را، فرورفته در صندلی بزرگ چرمی، پشت میز تحریر فراخش می نگرم و به سادگی می فهمم که آن شب می خندید یا خنده می کرد.

<< Home