دختر اتوبوس

دختر يتيم نشسته. پدر ندارد؛ يا مادر ندارد؛ يا هر دو را؛ يا هيچ يك را. حتي اگر از هر كدام دو تا داشته باشد، باز يتيم است. اين را در چشمان ميشي اش مي توان ديد. در لبهايش كه به ظاهر مي خندند؛ گويي محرمي براي اشكهاي پنهان نمي يابند. اما در زندگي كه چنين كوتاه است، چيزي پنهان نمي ماند. حتي رازي سر به مهر در دل تنهاي دختري يتيم، نشسته روي صندلي چركين اتوبوس. اين لبها هم گاه در ميانهء خنده اي اختيار از كف مي دهند - آن گاه كه چشمان ميشي به نقطه اي ناشناخته و دور خيره مانده اند، در همان لحظه كه دنيا با همهء رنگهاي درخشانش، در برابر خاطرهء پنهان و نادانسته اي در پس لايه هاي خاكستري و محو زمان، خويشتن را مي بازد - ؛ و آن گونه كه از دو سو به پايين خم مي شوند، بي هيچ شبهه اي رازگويي مي كنند.
دخترك يتيم كوچك جثه، كنارم روي صندلي نشسته. ذهن من كه يك رمانتيكم، با اومانيسمي ساختگي و احساسي، با عواطف پست و اشك و آه و عشق و فقر دست به گريبان است. شايد هم احمقي بيش نيستم؛ احمقي نرم دل. پس، در كنارش متشنج مي شوم؛ وقتي بوي مرطوب تن خاكي والد يتيم را لمس مي كنم.

دختر يتيم نشسته. پدر ندارد؛ يا مادر ندارد؛ يا هر دو را؛ يا هيچ يك را. حتي اگر از هر كدام دو تا داشته باشد، باز يتيم است. اين را در چشمان ميشي اش مي توان ديد. در لبهايش كه به ظاهر مي خندند؛ گويي محرمي براي اشكهاي پنهان نمي يابند. اما در زندگي كه چنين كوتاه است، چيزي پنهان نمي ماند. حتي رازي سر به مهر در دل تنهاي دختري يتيم، نشسته روي صندلي چركين اتوبوس. اين لبها هم گاه در ميانهء خنده اي اختيار از كف مي دهند - آن گاه كه چشمان ميشي به نقطه اي ناشناخته و دور خيره مانده اند، در همان لحظه كه دنيا با همهء رنگهاي درخشانش، در برابر خاطرهء پنهان و نادانسته اي در پس لايه هاي خاكستري و محو زمان، خويشتن را مي بازد - ؛ و آن گونه كه از دو سو به پايين خم مي شوند، بي هيچ شبهه اي رازگويي مي كنند.
دخترك يتيم كوچك جثه، كنارم روي صندلي نشسته. ذهن من كه يك رمانتيكم، با اومانيسمي ساختگي و احساسي، با عواطف پست و اشك و آه و عشق و فقر دست به گريبان است. شايد هم احمقي بيش نيستم؛ احمقي نرم دل. پس، در كنارش متشنج مي شوم؛ وقتي بوي مرطوب تن خاكي والد يتيم را لمس مي كنم.

<< Home