Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

3/9/2004

امپرسيون



در سن پير دزيف دختر بسيار زيبايي سوار شد كه متاسفانه جزو گروه كوچك نبود. نمي توانستم از پوست ماگنوليايي اش، چشمان سياهش، بدن كشيدهء خوش تراشش چشم بردارم. پس از ثانيه اي خواست شيشه اي را باز كند، چون هواي كوپه گرم بود، و چون نمي خواست از يكايك حاضران اجازه بگير و من تنها كسي بودم كه بالاپوش نداشتم بسرعت و با صدايي شاداب و خندان از من پرسيد: "ببخشيد، آقا، از هوا بدتان نمي آيد؟" دلم مي خواست به او بگويم: "با ما به خانهء وردورن ها بياييد." يا: "نام و نشاني تان را به من بگوييد." جواب دادم: "نخير خانم، هوا ناراحتم نمي كند." و بعد، بدون آن كه به خود زحمت جابه جا شدن بدهد: "دود سيگار دوستانتان را ناراحت نمي كند؟" و سيگاري روشن كرد. در ايستگاه سوم با جستي پياده شد. فرداي آن روز از آلبرتين دربارهء آن دختر پرسيدم. چون از آنجا كه احمقانه فكر مي كردم فقط يك چيز را مي توان دوست داشت، و رفتار آلبرتين با روبر حسادتم را برانگيخته بود، ديگر نگران رفتارش با زنان نبودم. آلبرتين گفت چيزي نمي داند و گمان كنم بسيار صادقانه گفت. با هيجان گفتم: "چقدر دلم مي خواهد دوباره ببينمش!" و آلبرتين در جوابم گفت: "خيالتان راحت باشد، آدمها هميشه دوباره پيدايشان مي شود." در اين مورد اشتباه مي كرد: آن دختر سيگار كش را ديگر نديدم و نامش را ندانستم. خواهيم ديد كه چرا دراز زماني از جستجويش دست برداشتم، اما فراموشش نكردم. اغلب پيش مي آيد كه به فكر او بيفتم و تمناي شديدي در دل حس كنم. اما تكرار اين گونه تمناها ناگزير به اين انديشه وا مي داردمان كه اگر بخواهيم اين دختران را با همان مايه لذت بازيابيم بايد به همان سالي هم برگرديم كه ده سال ديگر از پي اش آمده و در همهء اين سالها دختر پژمرده شده است. و اين همه هست و هست تا روز نامنتظري كه چون شبي زمستاني غم انگيز است، شبي كه ديگر نه آن دختر را مي جويي و نه هيچ دختر ديگري را، و حتي از بازيافتنش مي هراسي. چون ديگر نه جاذبه اي در خود مي بيني كه كسي را خوش بيايي، و نه نيرويي كه دوستش بداري. البته نه اين كه به معني رايج كلمه ناتوان شده باشي. و اگر بحث عاشقي باشد، شايد بيشتر از هر زماني عشق بورزي. اما حس مي كني كه براي اندك نيرويي كه داري كاري بيش از اندازه سترگ است. آرامش ابدي به همين زودي وقفه هايي پديد آورده كه نه مي تواني بيرون بروي و نه حرف بزني. پا گذاشتن بر پله آن چنان كه بايد، خود موفقيتي است چون جستن بندباز در لحظهء خطير. واي اگر دختري كه دوست مي داري تو را در اين حالت ببيند، حتي اگر هنوز چهره و همهء موهاي بور جواني را داشته باشي! ديگر نمي توان خستگي همگامي با جواني را تاب آورد. حتي اگر تمناي جسماني به جاي فرونشستن دوچندان شود! براي تسكينش زني را فرا مي خواني كه در بند خوش آمدن به او نيستي، تنها شبي را با توست و هيچگاه دوباره اش نمي بيني.

برگرفته از:
درجستجوي زمان از دست رفته
كتاب پنجم: سدوم و عموره
مارسل پروست