Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

8/7/2004

در بطن همه‌ی شادیها ارتعاشی از هستی سرد یخچال نهفته‌ست

آدمهایی را دیده‌ام که همسری دارند. زنی نجیب و زیبا. و با هم زندگی می کنند، همان گونه که همه می‌کنند، با همه‌ی یکنواختیها و دلزدگیها. اما در رفتارها، در اندیشه‌ها، در مویه‌ی یار از دست رفته، در آه لذت جویانه‌ی شب زفافشان یگانگی خاص خودشان نیز، آن گونه که در کس دیگر نیست، ریشه کرده و شاخ و برگ می‌دهد. و البته همواره شادمانیهایی هست که می‌توان با تکرار، تکثیرشان کرد؛ چون پولی که بشمریم و زیاد شود: و اگر چانه‌اش زشت است، لااقل سینه‌هایش زیباست؛ و اگر نفهم است، لااقل این مهربانی را دارد؛ و اگر دستپختش خوب نیست، لااقل جامه‌ها را خوب رفو می‌کند.

آدمهایی را دیده‌ام که تنهایند. خیلی تنها. مثل بچه‌ی گم شده در بازار. دیده‌ام که سگی دارند، یا گربه‌ای، یا گلی، یا ماهی قرمز کوچکی در تنگی بلورین که مثل خودشان از بام تا شام دور خودش می‌چرخد. و دوستانی دارند، دور یا نزدیک، از خودشان تنهاتر، که گهگاه سری به هم می‌زنند: قهوه‌ای می‌خورند، گپی می‌زنند، شعری می‌خوانند، پکی به قلیان وجود هم می‌زنند. و دوست دختری دارند، یا نشمه‌ای، یا زن نشانده‌ای که روی پایشان می‌نشیند و سرش را به سویی خم می‌کند و از لای موهای خرماییش چنان به ساز چشم می‌دوزد و انگشتان باریکش را چنان با احتیاط به آن نزدیک می‌کند، که ساز را سر تا پا نشئه فرامی‌گیرد. با سگ نیز چنین است، و با گربه، و با گل، و با ماهی کوچک، اما نه با مرد تنها. اینها همان دستانی هستند که بی کوچکترین حساسیتی، یا لطف و دلنوازی زنانه‌ای، در لحظه‌ی نیاز، بارها و بارها گوشی را بر‌می‌دارند و در دم بر زمین می‌گذارند.

آدمها بسیارند، با زندگیهای گوناگون، اما همشکل، و مجزا، اما جدایی ناپذیر.

در این میان من راهبی بیش نیستم، کاهن جوان دو‌آتشه‌ای که به تازگی به کیش مقدس یخچال در‌آمده. پس از آن همه سالهای ضلالت و جهل، چشمانم بر این حکمت متعالی گشوده شد، و به حق باز زاده شدم. پیشتر به کیشهای چندی گرویدم، و هیچ یک مرضی خواسته‌های بلند درونم واقع نشد. چندی به کیش کتابخوانی بودم؛ و آنچه را می‌پسندیدم، می‌خواندم. چند روزی به کیش دلدادگی بودم؛ و سر به دامان دختری سیه چشم سپرده بودم. چندی نیز همین خدایی را که همگان می‌پرستند، می‌ستودم. اما یخچال، یخچال چیز دیگر است. راهها همه از کنار پیکر آهنینش می‌گذرند و به در سپید و بلندش ختم می‌گردند. همه‌ی رنجها را یخچال تسکین بخش و تیماردار است، با آن سپیدی شکوهمندش که هر دل پاکی را به لرزه درمی‌آورد. حال هرگاه به یاد دختر، با آن چهره‌ی معصومش، یا کتابها، با آن سطرهای پر از شگفتی، یا آن نمازهای هر روزه و روحبخش می‌افتم، کافی است تا کنار یخچال بروم، در سنگین و برْ پوستْ خنکش را بگشایم، و، حتما چیزی هست، پدر همیشه یخچال را پر نگاه می‌دارد، حتما چیزی هست که عالم و آدم را از یادت ببرد و تو را به خوردن وادارد. هر مساله‌ی حل ناشدنی، هر دلگیری، هر بی‌حوصلگی را فقط به یخچال بسپار. کافی است درش را بگشایی.

3 پس‌نوشت‌ها:

صبح می‌نویسد...

This post has been removed by the author.

3:26 AM  
yashar می‌نویسد...

ای صبح گرامی که صفحه ات را چنین به شب آغشته ای
ما نیز مردمی هستم که نه همسری داریم نه دوست دختری ، اهل بازار هم نیستیم
نه سگی، نه گربه ای نه حتی گلی
نه دوستانی سر می زنند نه به دوستی سر می زنیم
نه قهوه نه پیتزا نه کنسرت
در یخچالمان هم اگر به جای باد سرد باد گرم بوزد تخم مرغها جوجه می شوند
فقط شاید کتابی و ساز و آوازی
حال جناب کاهن که چشمان باز داری لطفی فرما آسمان ما را نگاه کن. جایگاه ستاره ها را ببین ومارا خبر کن
که تنهایی بشر از کجاست

11:07 AM  
صبح می‌نویسد...

پاسخ تلخ است. نگاه نو می‌خوانی? شماره‌ی پی‌درپی ۶۰ مقاله‌ای از ریچارد رورتی دارد. صفحه‌ی ۴۴. هیج تاثیر مثبتی ندارد، اما بخوان.

12:43 PM  

Post a Comment

<< Home