و زندگی
عادت که نه، شاید اعتیاد است. اعتیادی خلاصیناپذیر به همهی آنچه که داریم، و از آن گریزناپذیرتر به همهی آنچه که میخواهیم داشته باشیم. بدین ترتیب نه تنها در بند داشتهها، که بیش از آن در بند نداشتههاییم. در نوسانی بیپایان میان خواهش داشتن و خواهش از دست ندادن. دو بندی که یکی دستانمان را و دیگری پایمان را در خود میپیچد. و نمیدانم چرا باز تمنای رفتن داریم؛ با این که خود به خواهش خویشتن در بندیم؛ با این که میدانیم گسستن بند، همان نزیستن است.

0 پسنوشتها:
Post a Comment
<< Home