Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

1/29/2003

سرما



جمعهء سرد زمستان است. پيرمرد آكاردئون نواز، اميدوار به دستان بخششگر، زير پنجرهء بستهء خانه ها ”سلطان قلبها” مي نوازد.

1/27/2003

بانوي سرخپوش



سرخ پوشيده.
به او مي آيد.

1/26/2003

گل سرخ



گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ

او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گيسوهاي مضطربم در تاريكي گل سرخي زد
و سرانجام
روي برگ گل سرخي با من خوابيد

اي كبوترهاي مفلوج
اي درختان بي تجربه يائسه . اي پنجره هاي كور
زير قلبم و در اعماق كمرگاهم اكنون
گل سرخي دارد مي رويد

گل سرخي
سرخ
مثل يك پرچم در
رستاخيز

آه من آبستن هستم آبستن آبستن

از:
تولدي ديگر
فروغ فرخزاد

1/17/2003

دوستي



مادر مي گويد: پدرت مرد خوبي است. مي گويد: در ظاهر ممكن است كمي ناپذيرا و سختگير باشد، اما در سينه اش قلبي گرم و سرشار دارد. مي گويد: تو نمي خواهي به او نزديك شوي، اگر نه راههاي فراواني دارد. مي گويد: كمي بايد سياست داشته باشي تا از پوستهء ضخيمش بگذري.
من مي انديشم: اين چگونه رابطه اي است؟ مي انديشم: دوستي و اين همه سياست و تدبير؟ مي انديشم: پس خلوص و پاكديني و راست كرداري در دوستي چه مي شود؟ مي انديشم: اين همان با همي و تنهايي است.
اما شايد، براي دوستي با پدر بايد مادر بود.

1/16/2003

شوخي يا محاكمه



داستان توقيف روزنامهء حيات نو چقدر شبيه شوخي كوندرا يا محاكمهء كافكاست! همان قدر باور نكردني و احمقانه و مسخره و در عين حال جدي و بيرحمانه و فاجعه آميز. اگر اين داستانها را نخوانده ايد، حتما بخوانيد. پشيمان نمي شويد.
هنر براي هنر



آتن قديم نيز سرانجام همه چيز را در هم ريخت، اما آنتيگون پايدار است.
آنتيگون براي آنتيگون
مكبث براي مكبث

اي.ام.فورستر

1/15/2003

حرفها و انگشتها



دو انگشت دست راستم را در مشت كوچكش مي فشرد و خواهش مي كند ”مرا هم ببر!”
به او قول مي دهم ببرمش. به او قول مي دهم هرگاه اين ماههاي بلند و تاريك زمستان سپري گشت و باغچه ها پرگل شد، دانشگاه را نشانش دهم. به او مي گويم تا حالا هم خودت نيامده اي، وگرنه من حرفي نداشتم. مي خندد. چشمانش مي درخشند. صورت كوچكش زنده و شاد مي گردد. انگشتانم را محكمتر مي فشارد. ”باشد.”

1/13/2003

من یا او



او را خوب به یاد می آورم که کنارم، روی مبل راحتی مسی رنگ، روبروی تلویزیونی که اکنون دیگر به خاطرش نمی آورم، و جایش را یک هیولای عظیم الجثهء صفحه تخت ژاپنی گرفته، نشسته بود و با هم MTV می دیدیم. زیاد صحبت کرده بودیم و حالا در این پایان ناگهانی که پیش آمده بود، او داشت می خندید و من ناراضی بودم و خلای را احساس می کردم. منتظر تک نکته ای، اشاره ای بودم که این کلام خاتمه یافته از نظر فیزیکی، اما از نظر معنا معلق و نیمه مانده را به پایانی ماندنی برساند. اما او چیزی نمی گفت، و من، گرچه دیر، بالاخره به سخن آمدم: "من این را نمی پسندم. این عشق سرخ ما را ببین و عشق آبی آنها را. نشاط و زندگی عشق ما را و پژمردگی و خمودی عشق آنها را. کانون گرم خانوادهء ما را و رفاه سرد خانوادهء آنها را. همدلی ما را و آزادی ایشان را. نه. اینها مرا راضی نمی کند. بسیاری چیزها را به زیر قیمت از دست داده اند." باز می خندید. نمی دانستم از سر رضا است یا تمسخر. چهره اش هرگز گویای این داستان نبود. و این تصویر همواره برایم یاد آور عبارات زیر است:

... and did you exchange your heroes for ghosts
hot ashes for trees
hot air for a cool breeze ...

اما گاه عملی برای بارور شدن به سالها وقت نیاز دارد. برای رساندن پیامش باید سالها در کورهء زمان صیقل بخورد و هزاران عمل نو او را تفسیر کنند. این چنین است که امروز سر تا پای شیک و کادو گرفته اش را، فرورفته در صندلی بزرگ چرمی، پشت میز تحریر فراخش می نگرم و به سادگی می فهمم که آن شب می خندید یا خنده می کرد.

1/10/2003

سوز



ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

غزليات شمس

زیبایی



راه دیگری برای عقلانی کردن انسان احساسی وجود ندارد جز آنکه او را قبلا زیباشناختی کنیم.

فریدریش شیلر

1/8/2003

از دست رفته



می اندیشم اگر گرما نبود، سرما را چه می خواندیم! اگر موسیقی نبود، آهنگ را چگونه معنی می کردیم؟ این معانی در هم پیچیده و متقابل، گاه به هم نزدیک و گاه در تضاد، هر یک اگر نبود، چگونه بخشی از فرهنگ فرو می ریخت، چگونه بسیاری واژگان از واژه نامه ها ناپدید می گشت! چگونه بسیاری واژگان، بسیاری اشیاء، تنها در کنار یا مقابل اشیاء و واژگان دیگر هست می شوند. فرقی ندارد، در بدون دستگیره، یا دستگیره بدون در، هر دو بی معنی و پوچند. در بدون دستگیره، خود به نوعی دیوار است و دستگیره بدون در، تکه فلزی بی مصرف. در واقع اگر دستگیره نبود، دری نیز نمی بود. هر چه بود، دیوار بود: درهایی که هرگز گشوده نمی شدند!
اکنون که تا بدینجا رسیدم، می اندیشم حال که او نیست، من چه هستم؟ من چگونه معنی می شوم؟ آیا اصلا هستم؟! شاید باشم، اما لابد دیگر خودم نیستم. اما پس که هستم؟
انگار هر یک از دوستان یا دشمنانمان، هر یک از عناصر متن وجود ما اگر نباشد، ما نیز نیست و نابود می گردیم، یا حداقل مسخ می شویم، به موجود متفاوتی بدل می شویم، معنایمان تغییر می کند، جایمان در سپهر هستی عوض می شود. البته عمق و وسعت آن رابطهء درگذشته نیز، حتما در پیامد امر بسیار مهم است. آن قدر مهم که اکنون خودم هم باور می کنم که دیگر نیستم. آن قدر که دیگر هیچ حس نمی کنم، حتی وقتی انگشتان زمختم را به چشمان نگرانم نزدیک می کنم، هیچ نمی بینم. اینجا، روی این صندلی، هیچ کس نیست. باور کنید.

1/7/2003

کودکی



یادت هست؟ کودک بودیم و چون سارهای جاودانی شادمانی در کوچه باغهای کودکی می پریدیم و هوای مخملین عصر دم کردهء تابستان را در میان نفس نفسهای بازیگوشانه مان فرو می دادیم؟ با آن لبخند همیشگی نهفته در دلهای صاف، در پس نگاههای رمنده و ناشکیبا و شیطان، در پس بازیهای خشن پسرانه، حتی در پس چشمان اشکبار از غم و اندوه کودکانه، شور و محبت و دوستی و آن همه گوهرهای ارجمند و نهفتنی را آشکارا گرفته بر کف، می دویدیم و شادی می کردیم، از لای درختها، از بین ماشینها و میان خیابانها می گذشتیم، و هیچ کس و هیچ چیز را یارای ایستاندنمان نبود، اگر به راستی نمی خواستیم؟ یادت هست؟ کوتاه بود و چه زود گذشت، گرچه، پشیمان نیستم. یگانه روزی را، بهین روزی را، که امید دارم، هنوز همان فرداست، فردایی که نیک می دانم هنوز در راه است و می اندیشم امروز همان روز نیک اندیشی و امیدوارانه در انتظار بودن است.
ببخش و فراموش مکن



اگر چندی است خودم نمی نویسم حتما می بخشید. درگیر خواندن چند کتاب و بخصوص سرگرم نوشتن داستانی هستم که تمام قوتم را به خودش اختصاص داده.
ناتاشا



تولستوی با آفریدن ناتاشا، شیرین ترین دختری را که در داستانهای خیالی آمده، خلق کرده است. هیچ چیز به اندازهء نشان دادن دختر جوانی که در عین حال هم دلربا و هم جالب توجه باشد، مشکل نیست. دختران جوانی که در سرگذشتهای خیالی آمده اند، معمولا یا بیفروغند (مثل آملیا در رمان "وانیتی فر") یا خودنما و فضل فروشند (مثل فانی در رمان "پارک منسفیلد") یا زیرکی بسیار نیم بندی دارند (مثل کونستنتیا دورهام در رمان "خودخواه") یا ساده لوح و احمقند (مثل دورا در رمان "دیوید کاپرفیلد"). عشوه گریها و لاس زدنهای این دخترها آنقدر ابلهانه است و خودشان آنقدر معصومند که از حد تصور خارج است.
[...]
ولی ناتاشا، یک دختر کاملا طبیعی است. او، شیرین و حساس و دوست داشتنی و خودرای و کودک رفتار و صاحب آرمانهای زنانه و تندخو و با محبت و لجوج و سرسخت و دمدمی مزاج و از هر لحاظ جذاب و گیراست. تولستوی زنان بسیاری آفریده و این زنها به نحو عجیبی با زندگی "جور" هستند، ولی هرگز زن دیگری که محبت خواننده را به اندازهء ناتاشا جلب کند خلق نکرده است.

برگرفته از:
دربارهء رمان و داستان کوتاه
سامرست موام

1/6/2003

کافکا از کوندرا



شگفت آنکه تاریخ، به دیدهء شاعر، وضعی مشابه خود شاعر دارد. تاریخ ابداع نمی کند، بلکه "کشف" می کند. تاریخ، از طریق موقعیتهای بی سابقه، پرده از آنچه انسان هست، پرده از آنچه "از دیرزمان" در انسان وجود دارد، پرده از آنچه امکانهای انسان را تشکیل می دهد، بر می دارد.
اگر "شعر" از پیش وجود دارد، پس نسبت دادن استعداد "پیش بینی" به شاعر غیر منطقی است: نه، شاعر فقط امکانی بشری (این "شعر" که "از دیرزمان" در آنجاست) را "کشف" می کند، امکانی که تاریخ هم به نوبهء خود روزی آن را کشف خواهد کرد.
کافکا پیشگویی نکرده، بلکه فقط چیزی را دیده است که "جایی آن پس و پشت ها" بوده است. او نمی دانست که دیدش پیش بینی نیز بود. قصد آن نداشت که نقاب از چهرهء نظامی اجتماعی برگیرد. او مکانیسم هایی را که از طریق زندگی خصوصی و اعمال جزئی انسان می شناخت روشن ساخت، بی آنکه به ذهنش خطور کند که تحولات آیندهء تاریخ، این مکانیسم ها را در صحنهء پهناورش به راه خواهند انداخت.
[...] رویارویی جهان واقعی دولتهای توتالیتر و "منظومهء" کافکا همواره جنبه ای مرموز خواهد داشت و بر این امر گواهی خواهد داد که فعل شاعر ماهیتا محاسبه ناپذیر و تناقض گونه است: اهمیت عظیم اجتماعی، سیاسی و "پیشگویانهء" رمانهای کافکا دقیقا در "عدم تعهد" نهفته است، یعنی در استقلال کامل آنها در قبال همهء برنامه های سیاسی، مفاهیم ایدئولوژیک و پیش بینی های آینده شناسانه.
در واقع، اگر شاعر به جای جستجوی "شعری" که "جایی در آن پس و پشت ها" پنهان است، "متعهد شود" تا به حقیقتی از پیش شناخته شده (که خودش متجلی می گردد و آنجا در پیش روست) خدمت کند، در این صورت از رسالت خاص شعر چشم می پوشد.
[...] اگر شاعر به خدمت حقیقت دیگری به جز آنچه "کشف کردنی" است (که "نور خیره کننده" است) در آید، شاعری دروغین است.

برگرفته از:
هنر رمان
میلان کوندرا

1/4/2003

زن



زیبایی زنان، ناتوانی ایشان، این دستهای پریده رنگ که غالبا نیکی می کنند و بدیهای بسیار می توانند کرد...

برگرفته از:
خانوادهء تیبو
روژه مارتن دوگار

1/3/2003

بدبختی



بعد از چهار روز متمادی خودکشی پای کامپیوتر بالاخره این تاریخ شمسی آماده شد. ببینید و لذت ببرید!
یکی نیست بگوید آخر این دم امتحانی شپش به تنت افتاده این طور بست نشسته ای پای کامپیوتر! باور کنید دارم دستی دستی خودم را بدبخت می کنم.

1/2/2003

خوشبختی



خوشبختی ظرف آبخوری نیست که از روی تاقچه برداریم... خوشبختی گمانم یک جور استعداد است... که شاید من نداشته باشم.

برگرفته از:
خانوادهء تیبو
روژه مارتن دوگار