Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

2/28/2003

بندهاي هستي



در بند خرده فرهنگها هستيم. در بند يكي از جهانهايي كه به طور موازي در كنار هم امتداد دارند. در بند استعارهء غالب تحميل شده اي كه خوانش خاصي از جهان را تثبيت مي كند. هر گونه فكر باز و خارج از استعاره، فراروي محسوب مي شود و نتيجه اي جز دوشقگي شخصيت در بر ندارد. هرگز معياري براي سنجش استعاره نيست، مگر يك اعتقاد، مثلا "وجود حقيقتي دروني" يا "اصالت فايده". اما وراي جذميت اعتقاد، ديگر معياري نيست؛ تلاش براي درك اين جهانهاي موازي منجر به تجزيهء شخصيت و ايجاد كثرتي از زندگيهاي موازي و ناخودآگاه دروني مي گردد. مي توان گفت "چند شخصيتي" بيماري انسانهاي هوشمند دوران ماست. كساني كه مي توانند سازش ناپذيري و رد ناپذيري ادراكات هستي شناسانهء گوناگون به دليل وجود كمالها و نقصانهاي سنجش ناپذير در هر يك را تشخيص دهند. همين طور مي توان گفت واقعيت مانند سطوحي معلق در فضاست كه به هر يك مي توان فروغلتيد؛ و از هر يك مي توان به حقيقت نگريست، بي آن كه ترجيحي در ميان باشد. در عين حال هيچ سازشي هم در كار نيست. دقيقا چون واقعيتها سطوح مجزايي هستند؛ و چون پله هايي كمابيش خم و صاف، معلق در فضا. مسير ميان پله ها پيمودني نيست. براي توصيف دقيق حركت ميان اين سطوح بايد فعل "افتادن" يا "درغلتيدن" را به كار برد. نوعي ديوانگي است ميان سطوح حركت كردن؛ چون تنها آسايشي را كه جهان كنوني برايمان فراهم كرده و آن چشم فرو بستني بي اختيار و بي گناه از واقعيتهاي دردناك و نامطلوب است، از كف مي دهيم و بدين ترتيب هر لحظه بر تيرگيها مي افزاييم.
منابع انساني



این دختر که برعکس روی صندلی نشسته، بازوی لختش را روی تکیه گذاشته و صورت بزک کرده اش را روی دست، و با لبخندی پیوسته به همه می نگرد، سمبل افتراق کلاس است. که می داند استاد چه می گوید، هر که در افکار خویش غوطه مي خورد. هرکس از پس پالایه های گوناگون، شیشه های رنگی و مات و گاه دیواری ضخیم آنچه را می گذرد، می نگرد.
سعید مشتاق گوش فراداده؛ به موسيقي آرام، شناور در روياي سرزمين آفتابي و دور خواننده.
شادي بالاي دفترش نوشته "آغاز مي كنم به نام بلند عشق"، و در پايين جمله هاي كوتاه استاد، بي توجه و ناخودآگاه، يك به يك روي ورق رنگ مي گيرند.
مرتضي از پنجره به سقف ساختمان روبرو مي نگرد؛ مي خندد؛ لبخندي پيروزمند. كلاغ رند خود را از چنگ گربهء خال مخالي بيرون كشيد.
فاطمه از پس چادر سياه، حركت چهره ها، تكان لبها، حالت چشمها و مسير دستها را مي كاود. مي كوشد از پيش ببيند. مانند كوري كه به شنوايي تكيه كند، به هوشي سرشار متكي است.
كاوه با عينك ظريف، ته ريش مردانه و باراني تيرهء بلند، به كودكي پريشانحال مي ماند. هر سخن در انتظار جلب نظري. داستان نيازي اشباع ناشدني و توجه ظاهر بين و پايان ناپذير جنس مخالف.
ليلا و سحر، ته ماندهء سريال نخنماي شب پيش را در گوش هم نشخوار مي كنند؛ در جستجوي كليشه.
محمد، ابله متاهل، به زني مي انديشد؛ به كودكي كه اگر گرسنه باشد، تشنه باشد، دردي حس كند، گريه از سر مي گيرد. به چشمان اشك آلودي كه ذوب كننده و تحمل ناپذيرند.
اما اين دختر، او يك بيگانه است؛ با روسري پس رونده، آستينهاي بالا پرنده، پاچه هاي گشاد شونده و دكمه هاي افتنده؛ شايد اصلا وجود ندارد؛ تنها يك سمبل است؛ سمبل جنسيت نهفته در پس اين همه نگاههاي د‍‍‍‍ژم؛ سمبل خواهش پنهان "نگاهم كنيد"؛ سمبل افتراق و دوري.
اين كلاس چون كشتي واژگوني است؛ مركز ثقلش خارج افتاده؛ سرنشينان، هريك به تخته پاره اي چسبيده اند. ناخدا آخرين كسي است كه كشتي مغروق را ترك مي كند. آنچه از او بر مي آيد، ماندن و نظاره كردن ديگران است كه دور مي شوند.
خداحافظ استاد!

2/24/2003

نویسنده



گاپی: شلی جملهء معروفی دارد؛ می گوید شاعران قانونگذاران قدر ناشناختهء دنیا هستند. شما هم با این نظر موافقید؟
جلون: من تا این حد بلند پرواز نیستم. به نظر من، نویسنده یک شاهد است. او شاهد زمانهء خود است. از همین رو، موقعیت ممتازی دارد.

برگرفته از:
رویای نوشتن

2/23/2003

الهام



تجپال - روزن: هر روز می نوشتید؟
نایپل: نه، دقیقا هر روز نمی نوشتم؛ چون وقتی از الهام خبری نباشد، دست و دل آدم به کار نمی رود.

برگرفته از:
رویای نوشتن
تبعید



گاپی: از تبعید وحشت داشتید؟
کاداره: نه، نویسنده هر جا که باشد کم و بیش در تبعید است، چون به طریقی بیرون است، از دیگران جداست؛ همیشه فاصله ای وجود دارد.

برگرفته از:
رویای نوشتن

2/21/2003

یک اپسیلون از راه دراز بانک تا خانه



پنج ثانیه طول می کشد گذر از جلو در. از این در، تا آن در؛ از این گوشه، تا آن گوشه؛ فقط پنج ثانیه است. به اندازهء یک سر بلند کردن. به اندازهء زدودن نوشته های دوار کتاب از فکر. به اندازهء عادت دادن چشم به روشنایی بیرون از ماشین. اما یک لحظه هم کافی است - پنج ثانیه پیشکش - که او را بشناسی. آن که می خواهی جلو در نیست. اگر پیش از سربلند کردن محاسبهء ساده ای بکنی، لازم نیست عضلات خشک و خمیدهء گردنت را بیهوده به کار بیندازی. کافی است نسبت پنج ثانیه را به یک روز، و نسبت یک نفر را به پنج هزار نفر در هم ضرب کنی تا مطمئن شوی کسی را که می خواهی در این نگاه کوتاه نمی یابی.
با این حال، باز شاید باشد! به یک نگاه می ارزد!

2/20/2003

هنر



بسیاری از ناقدان هنر را عقیده بر این است که هنر متعالی تحقق بخش هدفی غیر از تفنن محض و گریز است و به طور قطع اهداف والاتری را مد نظر دارد و متعلق به احساسی والاتر است. در عین حال، فلاسفهء اجتماعی و مدافعان هنر غالب صدق این فرض را زیر سوال می برند. - لئو لوونتال

من فیلسوف اجتماعی نیستم، طرفدار هنر غالب نیز. ولی نمی دانم اگر هنر را حاصل تفنن - تفنن، به معنی نرم خویی و خلاقیت در برابر خشکی و انعطاف ناپذیری منطقی و استدلالی صرف بودن - ندانم، چه تعریفی باید برایش بیاورم. اگر هدف هنر، یعنی رها کردن خویشتن در صفحات یک داستان یا وانهادن خویش به نوای دلپذیر موسیقی و انفصال از دنیای پیرامون - حداقل برای چند لحظه - گریز نیست، پس چیست؟ هنر قطعا جز تفنن و گریز هدفی ندارد. اما هرگاه این هدف در متن زندگی فرد خاصی قرار می گیرد، کارکردی متفاوت می یابد. آنچه خط سرخ مرز میان هنر غالب و هنر متعالی را ترسیم می کند، نه هدف، که کارکرد است. داستان، داستان همان چاقوست که به بدن انسان فرو می رود. یک بار برای کشتن، بار دیگر برای شفا دادن. هدف از به کارگیری چاقو هرگز چیزی جز بریدن نبوده، بلکه این فرزانگی و فرهیختگی کاربر است که کارکردی متعالی به چاقو می بخشد. هدف از چاقو بریدن است، اما کارکرد برش در دستان پزشک، شفا و در دستان نادان، آسیب و زیان است. هنر نیز چاقویی دیگر است. چاقویی که بر روح انسان برشهایی وارد می آورد. برشهایی گاه شفا بخش، گاه بی تاثیر، گاه کشنده. هنر در دستان قدرتمند و بارور تولستوی همان تفنن و گریزی است، که در دستان بی بار و بر رحیمی. این بزرگی آفریننده و روح متعالی اوست که کارکرد هنر را، کارکرد این برش را معین می سازد. کارکرد هنر را عظمت نگاه* هنرمند تعیین می کند.
یک تفنن برای خلاصی از دید کوته و سریع و بی تامل و جزئی روزمره و حرکت به سوی دیدی متعالی تر و متکامل تر و گسترده تر به هستی و حیات، یک تفنن برای رهایی از ملال و یکنواختی روزمره و بازگشت به همانها با رویکردی متفاوت. یک گریز از رنجها و واقعیتهای تکرار شوندهء زندگی، به سوی حقایق درون و به سوی والایش و غور در واقعیتهای هر روز دیده و کشف درونمایهء آن، یک گریز از فشارها و خستگیهای زندگی، به سوی رهایی و غرقه گشتن در جهانی ناشناخته و بازیافتن و تکرار لذتها و دوست داشتنیهای هر روزه به رنگ و شکلی متفاوت و دریافت دوبارهء خوشی ساختگی و خوشبینی یا بدبینی لازم برای ادامهء حیات در همان سطح و به همان صورت. هنر همان هنر است، گرچه طبیعی است که چون به دست فرزانگان می افتد، از نظر فرم و ظاهر نیز متعالی تر می شود، اما باز همان هنر است. همان هنر که با قرار گرفتن در متنی متعالی، کارکردی استعلایی یافته.

* بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد. - آندره ژید

2/18/2003

سویدا



خوب که فکر مي کنم، مي بينم آن قدرها زيبا نيست، خيلي هم دوست داشتني نيست. اما مثل يک چوب پنبه براي حفرهء سياه دلم است.
نابينا



نوشته هايم را دوست دارم، همان طور که مريم حيدر زاده عکسهايش را.

2/16/2003

نگارش خودکار



دائما در اعماق ضمیر پنهان گفتاری شکل می گیرد که کافی است به آن توجه کنیم تا بتوانیم در هر لحظه آن را ثبت کنیم و در این صورت است که می توان پی برد به ابن که گفتار آگاه روزمره فقط حجابی است بر جریان درونی ترین و صمیمانه ترین اندیشهء سرکوب شده.

برگرفته از:
مکتبهای ادبی
رضا سیدحسینی
سوررئالیسم



برتون با اشاره به تحقیقات روانکاوان ماربورگ به این نتیجه می رسد که ادراک و ابراز در بشر، درواقع حاصل استعدادی یگانه و اولیه است که دو پاره شده است و شکل دست نخوردهء آن را می توان در اقوام بدوی و بچه ها مشاهده کرد. تنها نگارش خودکار است که می تواند ما را به این حالت ناب برساند و به گفتهء برتون: "می توان به طور منظم، فارغ از هر گونه هذیانی، کاری کرد که فرق بین عینی و ذهنی، ضرورت و ارزش خود را از دست بدهد."

برگرفته از:
مکتبهای ادبی
رضا سیدحسینی

2/15/2003

شادابی شکننده



چشمان درخشان میان صورت تکیده. بدن رهیده در صندلی چرخدار. جیر پوشیده سر تا پا. با وقار لمیده بر تکیهء مخملین لاجوردی. دستان دستکش پوش بی حرکت، بسته به دسته های پهن با نخی نرم.
کسی، انگار برادر، مهربانانه او را به پیش می راند.
آنچه در یاد می ماند، پاپیون ظریف نیلی پشت صندلی است و وارهیدگی چهرهء جوان. چهره ای هنوز بی آلایش که اکنون طره ای مو به میانش دویده. چهره ای آرام و دور مانده از شور و سودای جوانی. از جوانی رسته و به جاودانگی پیوسته. با چشمخانه ای کمی گود، بینی استخوانی، و گونه های کم جلا اما با نشاط؛ شادابی شکننده؛ پذیرش، زندگی و گذشتگی؛ تسلیم، بی نیازی، خشنودی.
کسی، انگار مادر، صبورانه غذا به دهانش می گذارد.
او ام اس دارد.

2/10/2003

شر



شر در هيات نبوغ مزورانهء ابژه تجلي مي يابد، در صورت وجدآور ابژهء ناب و در راهبرد پيروزمندانه اش در برابر سوژه.

ژان بودريار
Davis Cup



عشق عشق است.
زندگی زندگی است.
و افتخار، افتخار.
افتخار به عشق،
افتخار به زندگی،
افتخار به پیروزی در مسابقه،
افتخار کنار زدن یک دختر از جلوی دوربین.
"خانم لطفا بفرمایید جای دیگر، می خواهیم از تابلوی نتایج فیلم بگیریم."
"می دانم دوست دارید برادرتان را تشویق کنید، اما اگر لطف کنید یک پله بالاتر بنشینید، از کادر هم خارج می شوید."
افتخار هدایت به خارج از کادر.
شما وجود ندارید.
افتخار اجرای قانون نانوشته.
ورود به تلویزیون برای سگها، سازها و خانمها ممنوع است.
تماشای وجدآور مسابقات تنیس جام دیویس.
لامپیدگی مفرط چند خیابان تنگ یک شهر بزرگ



نمی نویسم. تنها می نگرم دروغهای آویخته به دیوار را. دروغهای رنگارنگ، دروغهای چشمک زن، دروغهای حقیقت نما.

2/6/2003

دوراس ادیب



مسیر ادبیات به زعم دوراس مسیری است در پرده و نهان، اصلا هم سرگرمی نیست، ابزار شناخت است، و اساسا در زمرهء معقولات؛ ادبیات طریقی است برای رسیدن به راز نهان آدمی.

برگرفته از:
مارگریت دوراس: حقیقت و افسانه
آلن ویرکندله

2/5/2003

بارانی



زمستان است
و باران می زند بر بام منزلها
و من بیهوده می گردم خیابانهای شهرم را

2/4/2003

عشق برتر از معشوق



عشق آینه ای است که خود را در آن می نگریم.
عشق برتر از معشوق



معشوق شیشهء ماتی است، که از پس آن به جهان می نگریم.

2/3/2003

مدراتو کانتابیله



دوراس اما بیشتر دلباختهء عشق است تا معشوق، منشا عشق را به یمن همین کشف می کند، تب و تاب حین کشف و شب آغاز و ازل را به مدد همین عشق بهتر در می یابد.

برگرفته از:
مارگریت دوراس: حقیقت و افسانه
آلن ویرکندله
من و مک کنیت و بازاریابی



وقتی مک کنیت می خواند، دوست دارم دست بی وزن دختر بی رحم احساس را که چنین بر قلبم چنگ انداخته، بگیرم و پا به پا با او برقصم تا صبح. تا فرو افتادن کورسوی نور ستاره ها و برخاستن نخستین هاله های فراگیر روشنایی از مشرقی ترین نقاط. تا رویش آفتاب در پنجره های رو در رو. تا ریختن پاره های تازه زادهء نور بر اشیاء. برقصم و برقصانم او را که هنوز پنجه اش به خون قلب بیگناهم آغشته است. او که مرا بی نیاز، از خویشتن خویش ربوده. او که ذره ذره قوایم را فرسوده. او که فریب زیبایی بر وجدانش چیره گشته. حیف این دختر، در این شبهای تلخی و کشتگی، آسان به چنگ نمی آید. حیف دیگر چشمانم یارای شب زنده داری ندارند. حیف این آسمان یخ بسته ستاره ها را فرو خورده. حیف روزهاست خورشید مهرش را بر خاک تیره نیفشانده. حیف رقصم چنین از یاد رفته. حیف فردا امتحان دارم!

از دفتر یادداشتهای روزانه
شب امتحان بازاریابی
81/10/30