Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

3/19/2003

سالي كه نكوست از بهارش پيداست



امسال با جنگ آغاز مي شود. دعا كنيد كه مثل اشتباه باشد. اما امسال براي من با سفر آغاز مي شود، و اگر مثل درست باشد...
نه، منافع جمع را فداي منافع خودم نمي كنم! فقط بسنده مي كنم كه بگويم تا هفتهء ديگر خدا نگهدار.

3/16/2003

گم



‏در شبستانهاي بيشمار، از كنار ستونهاي ستبر آجري، زير طاقهاي ضربي راه مي روم و نور اريب آفتاب صبحگاهي را مي نگرم كه از پنجره هاي نيمدايرهء فاصله دار داخل مي شود، تن لطيفش را به ذرات غبار شناور در هوا مي سايد، روي كاشيهاي مصور محراب، روي پيچكهايي كه چون عشق، گرد خطوط شكستهء قرآن پيچيده اند، مي شكند، و بر ديوارهاي نمور، اشكال رنگارنگ و معوجي مي سازد كه در خيال پژواك آينه هاي زيبارويان شهر مي بينمشان. از پنجره شهر پيداست: نماي كاهگلي، بادگيرها، قبه ها، بامها، غبار برخاسته از آب و جاروي سحرگاهي كوچه ها، و مردمي كه از لابلاي عمارتهاي مسكوني بيرون مي آيند، از كوچه هاي باريك خلوت و خيابانهاي پهن شلوغ مي گذرند، آشنايان را سلام مي گويند و سرانجام به اتاقي، حجره اي، يا مغازه اي فرو مي روند كه تا اذان ظهر مشغول باشند. بازار مسگرها هنوز صدا برنداشته؛ تنها تك ضربه هايي را باد، آميخته به بغ بغوي كبوترهاي دور حوض وضو و نواي پيوسته و دلنشين پيرمرد وارستهء قرآن خوان درون ايوان، به گوش مي رساند. خورشيد از بست شرقي، درست از ميان دو منارهء آجرپوش بر مي آيد و سايهء بلندشان را كه كف صحن، دو سوي حوض، بر سر كبوترها افتاده، بر زمين فرود مي‌آورد. خيابانها، باغها، كشتزارها آرام از سايه روشن رخوت آلود صبحگاهي در مي‌آيند، ته رنگ ارغوانيشان را مي بازند و گرماي روزي نو را بر كمرهاي آفتاب خورده شان احساس مي كنند. شبستان اما، تاريك است و غير از آفتاب كه از پنجره، از بين مناره ها، از پس كوهها، از آن سوي آسمان، از راهي بس دور مي آيد، نوري ندارد. رديفهاي بي منتهاي ستونها چنان فشرده و پيوسته برپايند كه از هر سو به ديوارهايي مي مانند؛ ديوارهايي كه شبستان مدور و وسيع را به شبستانهايي بيشمار و دست نيافتني بخش مي كنند و دنباله شان به نقطهء آغازين مي رسد. نخستين روز نيست كه اينجايم، واپسين نيز نخواهد بود. اين شبستان را بارها و بارها گشته ام؛ درهايي را كه راه به جايي نمي برند، گشوده ام؛ دالانهايي را كه به شبستان باز مي گردند، پيموده ام؛ پستوهاي تهي را كاويده ام؛ اميدي نيست؛ اين شبستان را نه آغازي است و نه انجامي. در شهر، همه مرا مي شناسند؛ كودكان از پنجره هاي نيمدايره مرا مي پايند؛ بزرگترها گاه نذري به سويم مي آورند؛ پيرمردان از شنيدن قران بي نصيبم نمي گذارند. اما افسوس كه به برون راهي نيست؛ اين شبستان عظيم در نگاه من دخمهء نموري بيش نيست. از پا نمي افتم؛ باز مي گردم. چشمخانه به نور اميد مي افروزم و تاريكيها را مي پيمايم؛ پستوها را، دالانها را، درهاي سنگين بسته را باز از ديده مي گذرانم. صداهايي هست، و تصويرهايي كه همواره مرا به برون مي خوانند؛ زير لب زمزمه مي كنم و به پيش مي رانم؛ من گمشدهء شهير شبستانهاي بيشمار مسجد اعظمم.

3/13/2003

اكباتان ما



هر كس گفته فقط شبهاي چهارشنبه سوري اكباتان با صفاست، يحتمل شبهاي عاشورايش را نديده.

3/10/2003

چشم بسته



چشمانم را بسته بودم؛ گوشهايم را گرفته بودم. نه چيزي مي ديدم، نه مي شنيدم؛ تنها امواج هوايي را حس مي كردم، كه او در كنارم جابجا مي كرد.
يك دوست بود.
آري، او با من راه مي رفت.

3/9/2003

دختر اتوبوس



دختر يتيم نشسته. پدر ندارد؛ يا مادر ندارد؛ يا هر دو را؛ يا هيچ يك را. حتي اگر از هر كدام دو تا داشته باشد، باز يتيم است. اين را در چشمان ميشي اش مي توان ديد. در لبهايش كه به ظاهر مي خندند؛ گويي محرمي براي اشكهاي پنهان نمي يابند. اما در زندگي كه چنين كوتاه است، چيزي پنهان نمي ماند. حتي رازي سر به مهر در دل تنهاي دختري يتيم، نشسته روي صندلي چركين اتوبوس. اين لبها هم گاه در ميانهء خنده اي اختيار از كف مي دهند - آن گاه كه چشمان ميشي به نقطه اي ناشناخته و دور خيره مانده اند، در همان لحظه كه دنيا با همهء رنگهاي درخشانش، در برابر خاطرهء پنهان و نادانسته اي در پس لايه هاي خاكستري و محو زمان، خويشتن را مي بازد - ؛ و آن گونه كه از دو سو به پايين خم مي شوند، بي هيچ شبهه اي رازگويي مي كنند.
دخترك يتيم كوچك جثه، كنارم روي صندلي نشسته. ذهن من كه يك رمانتيكم، با اومانيسمي ساختگي و احساسي، با عواطف پست و اشك و آه و عشق و فقر دست به گريبان است. شايد هم احمقي بيش نيستم؛ احمقي نرم دل. پس، در كنارش متشنج مي شوم؛ وقتي بوي مرطوب تن خاكي والد يتيم را لمس مي كنم.

3/5/2003

سعادت



سعادت را براي ديگران بخواهيم ولي براي خود فقط كمال جستجو كنيم - خواه اين كمال موجب خوشي ما شود يا مايهء رنج ما.

ايمانوئل كانت

3/2/2003

تاريخ



تاريخ چيست؟ قاب آبرنگي زير باران.

3/1/2003

از ديد سياستمدار



به ديدهء من، رمان مدرن شكل ممتاز بيان تراژدي انسان است، و نه توضيح فرد.

فرانسوا ليوتار