Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

4/30/2003

Boiling Pot



I do know from doing it [blogging] that it's not something I can do when I'm actually working. Somehow the ecology of writing novels wouldn't be able to exist if I'm in daily contact. The watched pot never boils!

William Gibson

4/23/2003

بلاگر



ظاهرا برنامه نويسهاي گوگل (كه حالا صاحب اختيار شركت پايرا شده‌اند) كدهاي اين بلاگر ما را طوري دستكاري كرده‌اند كه با بعضي حروف فارسي مشكل پيدا كرده. چند روز است سعي مي‌كنم اينجا چيزي بنويسم، اما همهء متنها نصفه پست مي‌شود. همين هم اگر كامل پست شود، جاي تعجب دارد.

4/18/2003

صف برفي



او اصلا اينجا نيست. همراه ما نيست. ما كه در اين سرزمين دور، ميان سروهاي سر به آسمان ساييده، روي پيچكهاي در هم تنيده، زير ابرهاي تا زمين رسيده سفر مي‌كنيم. ما كه راه را نم زده و سرد و كز كرده مي‌پيماييم. ما كه ساعتها را در صف دراز و دلگير خوشي گردشگران، چشم دوخته بر سرهاي بيشمار پيش روندگان، زير نور هرزهء نگاه از پس آيندگان مي‌گذرانيم.
ماشينهاي رنگارنگ با سواران گوناگونشان، همه در صف بيشمار، بر اين جادهء باريك در آرزوي حركت به سوي مقصد بازمانده‌اند. برف سفيد و يكدست و انباشتهء گرد جاده، محملي گشته براي شادي در راه ماندگان، براي بازي كودكان، براي نگاه خيرهء بزرگسالان.
تا زانو فرورفته در برفها، از قنديلهاي بزرگ يخ آويخته از صخره‌ها عكس مي‌گيرم، از كودكان بازيگوش برف در دست، از جوانان نورسيدهء افتاده در برف.
عصر است. شايد حتي تا فردا در اين صف بي‌منتها گرفتار باشيم. كه مي داند؟ برف بازيچهء سهمگيني است. چه بسيار كساني كه به درونش گام نهاده‌اند و هرگز بيرون نيامده‌اند. شايد آنگاه كه با بدن كرخ شده از سرما، در انتظار مرگ زودهنگام، تصاوير گذراي زندگي از دست رفته را يك به يك اما به سرعت تماشا مي‌كرده‌اند، از خود پرسيده‌اند: اكنون او كجاست؟

4/17/2003

On Laws



Then a lawyer said, But what of our Laws, master?
And he answered:
You delight in laying down laws,
Yet you delight more in breaking them.
Like children playing by the ocean who build sand-towers with constancy and then destroy them with laughter.
But while you build your sand-towers the ocean brings more sand to the shore,
And when you destroy them the ocean laughs with you.
Verily the ocean laughs always with the innocent.


From:
The Prophet
Kahlil Gibran


4/14/2003

عصيان جاودانگي



گونه‌اي عصيان در وجود ما هست. گونه‌اي فرار از هر نظم، هر عنصر كلاسيك كه ما را در بدويتي معصومانه و در عين حال خطرناك و بي‌پايه قرار مي‌دهد. گونه‌اي عدم تمكين در برابر هر نوع قدرت و "بزرگتر"ي. گونه‌اي انعكاس دروني از دنياي زير و زبر گشتهء برون، دنيايي كه در آن مخروط معكوس كيفيت جايش را به مخروط نامعكوس كميت داده. گونه‌اي واكنش به دنيايي كه مغز ندارد، اما آلت جنسي بزرگي دارد. دنيايي كه در آن مهتر شكوهمند صدرنشين به يك دوجين كوتوله‌هاي ژندهء منحط تكثر يافته. دنيايي كه گرچه در آن جاودانگي - اين همراه و همنشين ازلي انديشه - سمج‌تر از هميشه، حتي لحظه‌اي به روح مجال آسايش نمي‌دهد، روي به سوي فراموشي و زيستن بي‌‌قيد دارد. دنياي جاودانه‌هاي پانزده دقيقه‌اي.

4/13/2003

چهل تكه



و اما منظور از چهل تكه چيست؟ مراد از چهل تكه آن است كه فضاهاي مختلف و ناهمگوني كه از لحاظ تاريخي و معرفت‌شناختي وجود ما را ساخته‌اند، در سطح واحدي قرار ندارند. هر اقليمي معرف يك سطح آگاهي است. گويي ما در نتيجهء فرآيندي كه درك آن آسان نيست، همهء اعصار تاريخ بشريت را به صورت در‌هم آميخته در خود گرد آورده‌ايم. البته اين سطوح حياتي بالقوه دارند و تنها به هنگام ارتباط فعليت مي‌يابند. اما از آنجا كه ما در دنيايي با سطوح مختلف بازنمايي مي‌زييم و قالب‌هاي شناختي كه اين سطوح را در خود گرفته‌اند بسيار گونه‌گونند، تجلي آن‌ها تنها به صورت اختلاط امكان‌پذير است. ما علاوه بر آن كه از وجود ردپاهاي رنگ پريدهء لايه‌هاي كهن هستي در درون خود بي‌خبريم، در تسخير جادوي مقاومت‌ناپذير آنها نيز هستيم. ما از حالتي به حالت ديگر مي‌رسيم بي آن كه خود از اين چرخش آگاه باشيم و پس از آن كه اين گذر متخقق شد، خود را دچار احساسات غريبي مي‌بينيم كه از مهار و هدايت آنها عاجزيم. زيرا تسلط بر آنها نيازمند كليدهاي تازه‌اي براي تفسير است. از اين رو آرام آرام اسير آفرينش‌هاي خيالي مي‌شويم. البته اگر اين رسوبات قديم لوح ضميرمان كه مشحون از تاثيرات نهان است، خلق آثار ادبي درخشاني را ممكن مي‌كند، در قلمرو خرد تعقلي، سبب اختلال در تفكر مي‌شود و آن را به سطح التقاط‌هاي سست پيوند تنزل مي‌دهد كه نمونهء آن را در كار ايدئولوژي پردازان متعهد مشاهده مي‌كنيم.
همزماني همهء گفتارهاي واپس رفته، ما را آمادهء اين رويارويي مي‌كند. پيش از اين تمام گفتارهاي حاكم مبتني بر اصل امتناع ارتفاع ضدين يا نقيضين بود. من اينم، تو آني، يا، من اينجا هستم، تو آنجا هستي و غير ممكن است من هم باشم و هم نباشم. اما اكنون به قول ميشل سر "لازم است اصل امتناع ارتفاع نقيضين را از ميان برداشت: نقض اين اصل ما را به سير و سياحتي شگفت وا‌مي‌دارد. سياحتي تقريبا به حس درنيامدني در سرزمين‌هايي نامانوس‌تر از آنجا كه اوليس، دانته و گاليور سفر مي‌كردند؛ و با اين حال آنچنان شدني و ملموس كه در تكنولوژي امروزه نيز به كار مي‌رود. به بيان ديگر، من همزمان با ديگري در اينجا هستم، من همزمان در اينجا و در جاي دگر و شايد به جاي كس ديگرم." بنابراين بايد به جاي اصل امتناع ارتفاع نقيضين، اصل اجتماع نقيضين را نشاند. زيرا بدين ترتيب انسان با بسياري ديگر پيوند مي‌يابد. "آري من جمعي كثيرم: مجموعه‌اي بيشمار از ديگران."

برگرفته از:
افسون زدگي جديد
داريوش شايگان

4/12/2003

نام گل سرخ



اصالت گل سرخ در نام آن است، حتي اگر به تنهايي به كار برده شود باز هم وي‍ژگيهاي آن را به ياد مي‌آورد.

برگرفته از:
نام گل سرخ
امبرتو اكو
ببخش و فراموش كن



مي‌خواستم بنويسم مرا به خاطر غيبتهاي طولاني‌ام ببخشيد، خودم خنده‌ام گرفت. مگر اين صفحه چند نفر خواننده دارد؟ به هر حال حتما دليلي دارد كه نمي‌نويسم. دليلش هم احتمالا اين است كه دارم چيز ديگري مي‌نويسم. يك داستان. مي‌بخشيد.

4/8/2003

بورخس و من



بورخس تنها، قلمي در دست، و با پشتوانهء آن كتابخانهء عظيم بابلش به جنگ همهء تيرگيها و ناكاميهاي كشورش مي‌رود، كه از اكنون آغاز مي‌شوند و در گذشته‌هاي جاهلانه و در اجداد دور اروپايي ريشه مي دوانند. انگار مانند آن نقشهء مقياس يك يكم كه همهء سطح كشور را مي‌پوشاند، رؤياها و افسانه‌هاي بورخس نيز بر سر تا سر آرژانتين گسترده‌اند. انگار بورخس كه روزي بوئنس‌آيرسي بود، حال بوئنس‌آيرس را بورخسي كرده. شهر تغييري نكرده، همچنان نظاميان و گاچوها هستند كه حكم مي‌رانند، ديوارهاي چركين هنوز نقش ستم را باز مي‌تابانند، مردم از ترس، يا از بي‌تفاوتي به كنج سايهء اتاقها مي‌خزند. اما اكنون شهر خاطره‌هايي دارد؛ خاطره‌هايي سترگ كه پيشتر نبودند و تنها با بورخس زاده شدند. بوئنس‌آيرس هر‌ چه از شبهاي تاريك و دراز و چاقوكشيهاي بي‌مثالش در خاطر دارد، مديون بورخس است. ميدان كنستيتوسيون، خيابان بلگرانو، ميدان كنسپسيون، خيابان سارمينتو، بورخس از هر جا گذشته ردي از خود به جاي گذاشته، اشباحي بي‌آزار به رهگذران افزوده، داستانهاي كندآهنگ كوچه و بازار را به افسانه‌ آميخته. شايد بدين ترتيب از ناخشنوديها جسته. تغييرناپذيري و رؤيا دو عنصر به هم پيوسته‌ و جدايي‌ناپذيرند، همان طور كه بوئنس‌آيرس و بورخس.

4/6/2003

بن بست



بر سردر فكر نوشته: بن بست.
بيهوده وارد نشويد!
ميخ در سنگ



هرجمله كه مي نويسم، ميخي است آهنين بر ديوارهء صخره‌اي سخت.

4/5/2003

آيينه



آيينه شكست. تكه‌هايش ريخت؛ خرده‌هايش نيز. تو آيينهء من بودي، كه خود را به خرده شيشه‌هايي بي‌مقدار فروكاستي.