10/22/2003
10/19/2003
ديو دژ

به پيکر آراستهء اتاقم، کتابخانه، تابلوها، اشياء چوبی و مسی رنگ با تجلی گرم و منطقيشان که می نگرم، نيک در می يابم که از اتاقم دژی ساخته ام: آن گونه سخت و پرصلابت و استوار و بازدارنده که دژی مهيب با سنگهای درشت خاکستری رنگ با کمانگيرانی ورزيده در هر کنگرهء بارو و ديده بانانی تيزچشم بر فراز هر برج. بدين ترتيب است که در می يابم چگونه خويشتن را به جزيرهء دورافتاده ام در اقيانوس آرام تبعيد کرده ام، که چگونه همه را در پس ديوارهای دژم نگاه داشته ام، که چگونه به سر فرود آوردن در برابر سختی سنگهايم و به بلندی برج و بارويم واشان داشته ام، و چگونه هر رهگذر بی گناهی را بدان پايه که خود را فرزند نانجيب قومی بربر بداند در برابر تصوير آرمانی گسترش يابندهء خويش خوار و در برابر عريانی آگاهی بی سلاح رها می سازم. شگفت نيست که بگريزند، که تنها قير مذابی را در ياد آرند که از فراز باروها بر سرشان افشاندم.
بدين گونه است که خود را با "ديو" "گويا" همراز و همدل می پندارم، آن گونه که با هيبت به راستی ديوانه اش بر لبهء دنيا نشسته، تنها و ملول و خسته، به فراسوها، به آن جا که هيچ نيست می نگرد. آری ديوان، نه تنها به کار افسانه و بازی کودکان مي آيند، که گاه در جهان بلوغ يافتهء سالمندان نيز رخ می نمايند و احترام و شايد همدلی بر می انگيزند.
در اين دژ تنهايی، در ميان اين ديوارهای بلند سنگی ضد شيدايی به راستی و بی اغراق شبانروز را بی هيچ کسی می گذرانم که بتواند مرا سخاوتمندانه به تقسيم حضور خويشتن فرابخواند.

به پيکر آراستهء اتاقم، کتابخانه، تابلوها، اشياء چوبی و مسی رنگ با تجلی گرم و منطقيشان که می نگرم، نيک در می يابم که از اتاقم دژی ساخته ام: آن گونه سخت و پرصلابت و استوار و بازدارنده که دژی مهيب با سنگهای درشت خاکستری رنگ با کمانگيرانی ورزيده در هر کنگرهء بارو و ديده بانانی تيزچشم بر فراز هر برج. بدين ترتيب است که در می يابم چگونه خويشتن را به جزيرهء دورافتاده ام در اقيانوس آرام تبعيد کرده ام، که چگونه همه را در پس ديوارهای دژم نگاه داشته ام، که چگونه به سر فرود آوردن در برابر سختی سنگهايم و به بلندی برج و بارويم واشان داشته ام، و چگونه هر رهگذر بی گناهی را بدان پايه که خود را فرزند نانجيب قومی بربر بداند در برابر تصوير آرمانی گسترش يابندهء خويش خوار و در برابر عريانی آگاهی بی سلاح رها می سازم. شگفت نيست که بگريزند، که تنها قير مذابی را در ياد آرند که از فراز باروها بر سرشان افشاندم.
بدين گونه است که خود را با "ديو" "گويا" همراز و همدل می پندارم، آن گونه که با هيبت به راستی ديوانه اش بر لبهء دنيا نشسته، تنها و ملول و خسته، به فراسوها، به آن جا که هيچ نيست می نگرد. آری ديوان، نه تنها به کار افسانه و بازی کودکان مي آيند، که گاه در جهان بلوغ يافتهء سالمندان نيز رخ می نمايند و احترام و شايد همدلی بر می انگيزند.
در اين دژ تنهايی، در ميان اين ديوارهای بلند سنگی ضد شيدايی به راستی و بی اغراق شبانروز را بی هيچ کسی می گذرانم که بتواند مرا سخاوتمندانه به تقسيم حضور خويشتن فرابخواند.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


