تك سيم محترم

امروز پس از دو هفته زد و خورد و بحث و دعوا سر چگونگي نصب و همچنين طي پروسهء يك هفتهاي آوردن سيم كش، بالاخره خط تلفن اتاق ما را كه يك ماهي است تا دم درخانه آمده و خاك ميخورد وصل كردند. بله، سر ظهر كه شد، آن مرتيكهء سيم كش ديوانه، فرجي، كه همهء مدت با خودش، يا در و ديوار حرف ميزد و با تنها كساني كه حرف نميزد و كار نداشت، آدمهاي زندهء دور و برش بود، آمد و با همان حس بازيگري، همان حسي كه باعث ميشد با حركاتي تكراري جملهاي كليشهاي را بگويد، همان حسي كه او را در درون شايد همسطح ابرهاي دور و پراكندهء روزهاي بلند بهاري، بلكه بالاتر قرار ميداد و در برون از او احمقي تمام عيار ميساخت، سيگاركشان و ياعلي گويان به كمك همكار خپلهء غلام نامش آغاز به كار كرد. با آن روايتي كه او از سخن گفتن به زبان فارسي داشت، كه بسياري جملهها نيازي به فعل نداشتند، يا ميشد چند جملهء پيرو را بي هيچ جملهء پايهاي آورد، يا برخي جملههاي امري نه به ديگران، كه به خود، به اجسام صلب، به ارواح ناديدني متمكن در جريانهاي گذراي هواي اطراف ما خطاب ميشدند، من هم سهل بود كه حميد شفقي خوانده شوم، كه خودم شازده حميد بودم و پدرم مهندس شفقي؛ و به راستي جاي بسي تماشا بود هنگامي كه شازده حميد به ماموريت آوردن آب كف براي اوستا فرجي ميرفت كه با آن هيبت پيروزمندانه و بزرگوارانه - مثل كاريكاتور آقا وقتي دستش را بر سر جوانان مخلص ميكشد - ، موهاي رو به بالا، چشمهاي ورقلمبيده، و بينيش كه تكملهء اثر هنري است و چون جواهر بدل عاريتي بر چهرهاش ميدرخشد، نشسته كنار پريز تلفن، ظرف آب كف در يك دست، سيم در دست ديگر خطاب به غلام كه دم آن يكي پريز گوش به زنگ بود، فرياد ميزد "بده بياد، بده بياد، بده بياد، آ.........ه، گيركرد!"، و سيم چين و پيچ گشتي بود كه از اين جيب در ميآورد و به آن جيب فرو ميكرد كه گويا تخصصي ترين و ناياب ترين اسباب و ابزار مهندسي برق، كه نه، الكتروكوردولوژي بودند كه بايد به دقت در برابر شرايط نامطلوب و آسيبهاي محيطي حفاظت و نگهداري ميشدند. سر آخر هم وقتي آقايان علم و دستك و بساطشان را جمع كردند و بعد از دو ساعت كه به آيفون ور رفتند - چون خودشان هم نميدانستند سيمهايش را از كجا قطع كردهاند - مشخص شد يك جاي سيمي كه براي خط جديد كشيدهاند، قطعي دارد. روز از نو و روزي از نو!
حالا باز خوشبختانه توي كابل تلفن خانهء ما يك شاخه سيم اضافي بود كه كار سيم قطع شده را بكند.

امروز پس از دو هفته زد و خورد و بحث و دعوا سر چگونگي نصب و همچنين طي پروسهء يك هفتهاي آوردن سيم كش، بالاخره خط تلفن اتاق ما را كه يك ماهي است تا دم درخانه آمده و خاك ميخورد وصل كردند. بله، سر ظهر كه شد، آن مرتيكهء سيم كش ديوانه، فرجي، كه همهء مدت با خودش، يا در و ديوار حرف ميزد و با تنها كساني كه حرف نميزد و كار نداشت، آدمهاي زندهء دور و برش بود، آمد و با همان حس بازيگري، همان حسي كه باعث ميشد با حركاتي تكراري جملهاي كليشهاي را بگويد، همان حسي كه او را در درون شايد همسطح ابرهاي دور و پراكندهء روزهاي بلند بهاري، بلكه بالاتر قرار ميداد و در برون از او احمقي تمام عيار ميساخت، سيگاركشان و ياعلي گويان به كمك همكار خپلهء غلام نامش آغاز به كار كرد. با آن روايتي كه او از سخن گفتن به زبان فارسي داشت، كه بسياري جملهها نيازي به فعل نداشتند، يا ميشد چند جملهء پيرو را بي هيچ جملهء پايهاي آورد، يا برخي جملههاي امري نه به ديگران، كه به خود، به اجسام صلب، به ارواح ناديدني متمكن در جريانهاي گذراي هواي اطراف ما خطاب ميشدند، من هم سهل بود كه حميد شفقي خوانده شوم، كه خودم شازده حميد بودم و پدرم مهندس شفقي؛ و به راستي جاي بسي تماشا بود هنگامي كه شازده حميد به ماموريت آوردن آب كف براي اوستا فرجي ميرفت كه با آن هيبت پيروزمندانه و بزرگوارانه - مثل كاريكاتور آقا وقتي دستش را بر سر جوانان مخلص ميكشد - ، موهاي رو به بالا، چشمهاي ورقلمبيده، و بينيش كه تكملهء اثر هنري است و چون جواهر بدل عاريتي بر چهرهاش ميدرخشد، نشسته كنار پريز تلفن، ظرف آب كف در يك دست، سيم در دست ديگر خطاب به غلام كه دم آن يكي پريز گوش به زنگ بود، فرياد ميزد "بده بياد، بده بياد، بده بياد، آ.........ه، گيركرد!"، و سيم چين و پيچ گشتي بود كه از اين جيب در ميآورد و به آن جيب فرو ميكرد كه گويا تخصصي ترين و ناياب ترين اسباب و ابزار مهندسي برق، كه نه، الكتروكوردولوژي بودند كه بايد به دقت در برابر شرايط نامطلوب و آسيبهاي محيطي حفاظت و نگهداري ميشدند. سر آخر هم وقتي آقايان علم و دستك و بساطشان را جمع كردند و بعد از دو ساعت كه به آيفون ور رفتند - چون خودشان هم نميدانستند سيمهايش را از كجا قطع كردهاند - مشخص شد يك جاي سيمي كه براي خط جديد كشيدهاند، قطعي دارد. روز از نو و روزي از نو!
حالا باز خوشبختانه توي كابل تلفن خانهء ما يك شاخه سيم اضافي بود كه كار سيم قطع شده را بكند.

